نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
شعری از "سیمین بهبهانی"
زندگی را لحظه ها پر می کنند
لحظه های خوش همیشه زنده اند
با توهستم لحظه ها را می چشم
عشق من امشب تو را سر میکشم
گر بوسه مي خواهي بيا، يك نه دو صد بستان برو
اين جا تن بي جان بيا، زين جا سراپا جان برو
صد بوسه ي تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بيا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زين ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهي مرا، حيران بيا حيران برو
در پاي عشقم جان بده، جان چيست، بيش از آن بده
گر بنده ي فرمانبري، از جان پي فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر مي كشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بيا سوزان برو
امشب سراپا مستيم، جام شراب هستيَم
سركش مرو وَزْكوي من افتان برو؟ خيزان برو
بنگر كه نور حق شدم، زيبايي يِ مطلق شدم
در چهره ي سيمين نگر، با جلوه ي جانان برو.
شعری از "سیمین بهبهانی"
