تبليغاتX
بهونه قشنگ من برای زندگی

                                                 ممنون که اومدی...         

 احساس شعرت را مگير از من ، اين واژه‌ها را دوست مي‌دارم

تنها براي از تو گفتن‌ها ، بي را و با را دوست مي‌دارم

 

تنهاترين همراز تنهاييم، تنهاترين آواز تنهاييم

در غربتٍ شبهاي بي‌پايان‌ ، اين آشنا را دوست مي‌دارم

 

از تو سرودن كاري آسان نيست، تنها همين باور كن و بگذار

من شاعر چشمان تو باشم؛ اين ادعا را دوست مي‌دارم

 

انديشه‌هاي هر شب و روزم ، آخر پناه خستگي‌هايم

در زير باران نگاه تو اشك و دعا را دوست مي‌دارم

 

هر بار تا مي‌بيني‌ام زيبا، چشم از نگاهم زود مي‌دزدي

اين گونه با من داوري تا كي؟، من هم خدا را دوست مي‌دارم

 

گفتي كه اينسان عاشقي با تو جرمي است نابخشودني از من

بگذار اينسان عاشقت باشم من اين خطا را دوست مي‌دارم

 

اين شعر را كامل نخواهي خواند ، درد مرا هرگز نمي‌فهمي

پايان شعرم حرفِ چشم توست اين بي‌وفا را دوست مي‌دارم 

                   

                                  شعری از"وحید طلعت"

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:20 | لینک  | 

ممنون که اومدی...

مژده بده مژده بده، يار پسنديد مرا
سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا

جان دل و ديده منم گريه خنديده منم
يارِ پسنديده منم يار پسنديد مرا
كعبه منم قبله منم سوى من آريد نماز
كان صنمِ قبله‏نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من
آينه در آينه شد ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين كآينه تابيد مرا
گوهر گم‏بوده نگر تافته بر فرق فلك
گوهرىِ خوب‏نظر آمد و سنجيد مرا
هر سحر از كاخ كَرَم چون كه فرو مى‏نگرم
بانگِ «لك الحمد» رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواى رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتوِ بى‏پيرهنم جانِ رها كرده تنم
تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا 

شعری از"هوشنگ ابتهاج"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 14:38 | لینک  | 

  ممنون که اومدی...

آن شب كه بوي زلف تو با بوسه نسيم
 مستانه سر به سينه مهتاب مي گذاشت
 با خنده اي كه روي لبت رنگ مي نهفت
 چشم تو زير سايه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شكفت گل تازه اميد
 كز چشمه نگاه تو باران مهر ريخت
 پيچيد بوي زلف تو در باغ جان من
 پروانه شد خيالم و با بوي گل گريخت
آنجا كه مي چكيد ز چشم سياه شب
 بر گونه سپيد سحر اشك واپسين
 وز پرتو شراب شفق بر جبين روز
 گل مي شود مستي خندان آتشين
 آنگه كه مي شكفت گل زرد آفتاب
بر روي آبگينه درياچه كبود
 وز لرزه هاي بوسه پروانگان باد
 مي ريخت برگ و باز گل نوشكفته بود
آنجا كه مي غنود چمنزار سبزپوش
 در بستر شكوفه زرين ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
 دامان كوه بود چو گيسو به پيچ و تاب
آنجا كه مهر كوه نشين مست و سرگران
بر مي گرفت از ره شب دامن نگاه
 در پرنيان نازك مهتاب مي شكفت
نيلوفر شب از دل استخر شامگاه
 آنجا كه مي چكيد سرشك ستاره ها
بر چهر نيلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوي شبنم لغزنده شهاب
 مهتاب مي كشيد به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خيال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
 چون سايه اميد كه دنبال آرزوست
دل نيز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! كه در نگاه تو آن نیش خند مهر
 چون كوكب سحر بدرخشيد و جان سپرد
 خاموش شد ستاره بخت سپيد من
 وز نواميد غم زده در سينه ام فسرد
برگشتم از تو هم كه در آن چشم خودپسند
 آن مهر دلنواز دمي بيشتر نزيست
برگشتم و درون دل بي اميد من
 بر گور عشق گم شده ياد تو ميگريست

شعری از"هوشنگ ابتهاج"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 14:56 | لینک  | 

                              ممنون که اومدی...

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
 آيينه ي نگاهت پيوند صبح و ساحل
 لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
 بازا كه در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها برانگيخت از سنگ كوه ساران
اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف دادند بي شماران
گفتي : به روزگاران مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان كرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
 ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
 وين نغمه ي محبت بعد از من و تو ماند
 تا در زمانه باقي ست آواز باد و باران

                شعری از"شفیعی کدکنی"       

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:3 | لینک  |