تبليغاتX
بهونه قشنگ من برای زندگی

                                                                 ممنون که اومدی...

من از سرزميني مي آيم
سرا پا عشق
سرزمين مرغكان عاشق
سرزميني كه تنها يك رنگ بر آن حكومت مي كند:
"سفيد"
رنگ پاكي ها
رنگ خلوص
رنگ بي رنگ بودن
بي ريا بودن
بي غل و غش بودن
 
كبوتران سرزمين من همه سفيدند
درياچه هاي زلال سرزمينم
با رقص قوهاي سفيد
عشق را به بي رنگي دعوت مي كنند
و
نجابت در سفيدي اسبان سرزمينم
خودي نشان مي دهد
 
ترا به اين سرزمين دعوتي ست
ترا آغوش به روي تمام سفيدي ها بازست
بيا به سرزمين پاكي ها قدم بگذار
و
بياموز بي رنگ بودن را
و
فرياد زن :
" من همان بي رنگ بي رنگم"

شعری از"گیتا صرافی" 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 12:8 | لینک  | 

ممنون که اومدی...

یادش بخیر دیروز
آنروزهای رفته کز یادمان نرفته

آنروزها که دیده غافل به زیر پا بود
در جان وباور ما شوری دگر بپا بود

شور جوانیه ما آنروزها دگر بود
فکر رسیدن اما ، از شام تا سحر بود

آنروزهای آبی ، آن شوکت جوانی
آن عشق و آن حرارت، تازگی و طراوت

جزء خاطرات دیروز
چیزی نمانده امروز

ازمن چه مانده باقی ، عزلت به کنج غربت
از تو چه مانده بر جای ، افسوس و آه و حسرت.

                            شعری از"سعید توللی" 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:16 | لینک  | 

ممنون که اومدی...

و تو رفتی تنها
آخر قصه ی ما اینجا بود
خداحافظ همان کلامی بود
که تو در پشت خنده ها کشتی
( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )
نازنینم خداحافظ
پشت سر هیچ نگاهی به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهایی
مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنینم خداحافظ
تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی
تو خودت خواستی که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهیم
و من میان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنینم خدافظ
بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت
که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستی به کسی خواهم داد
اگر از سمت سادگی به سوی من آید
( به من آموختی که به دنیا باید
با غریبان آمیخت ، از غریبان آموخت )
نازنینم خداحافظ
ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم
آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشیدم
همه حرفی تازه بودند و
من فقط خندیدم
ببخش من را گر هرچه که می آمد با من ، گفتم ...
نازنینم خداحافظ
من تو را می بخشم
اگر باور نکردی آنچه با من بود
اگر حتی ندیدی قطره ای را که برای تو بروی گونه ی تنهایی ام خشکید
یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم ...
نازنینم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشی از تو
پیش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هیچ جایی نیستت در کنج تنهایی من
هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست
آهی نیست
یا از یاد خواهم برد آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی ...
نازنینم خداحافظ
یاد آن روز بخیر که به تو می گفتم
(( خداحافظ ولی مردانه باید گفت تاپیوند و ریشه هست پا بر جا
و تا خورشید می تابد
و تا اینجاست دستی و دلی از مرگ بی پروا ...))
نازنینم خداحافظ
میان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوی فرداها روان هستیم
پرید از چشمهایم خواب دیروزت
من و تو ، حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم

                                    شعری از" بيژن داوری دولت آبادی" 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 12:59 | لینک  | 

تمام تنم را کنار آسمان گذاشتم

و تمام روحم را برای زمين

و در آوای اساطيری ايجاز گم شدم

و

رد پاهايم

اما

هنوز باقی بود...

شعری از"حمید نازلی"

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 8:54 | لینک  | 

   ممنون که اومدی...                           

    نخستين بار غم را از غمِ چشم تو فهميدم

مني كه سالهاي سال از چشم تو ترسيدم

 

نگاهت راز باران بود، عصر چشمهاي من !

براي دركِ تو‌؛ باران شدم، هر عصر باريدم

 

گزير و ناگزيرِ چشمهاي تو؛ غرور من

دليل اينكه قلبم را به چشمانِ تو بخشيدم

 

غزل را آرزو كردم، نوشتم حرفِ باران را

و با مهتاب شب در تاب گيسويِ تو پيچيدم

 

نبودي تا ببيني فصلها در انتظار تو؛

چگونه هر شب پاييز تب كردم و لرزيدم

 

همان روزي كه رفتي سايه‌ها انكار من كردند

همان روزي كه در چشمان تو ترديد را ديدم

 

و حالا سالهايِ سال بعد از تو من و دريا

من و اين مرگ در امواج، ـ مرگي كه پسنديدم ـ

 

تو روزي بازخواهي گشت اما كي،كدامين روز؟

چرا اين يك سوال ساده را از خود نپرسيدم.

                                شعری از"وحید طلعت"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:25 | لینک  |