شب نيست از اندوه چشمانت،پلكي به رويِ پلك بگذارم
ترسم فراموشت كنم ناگه، تا از خيالت چشم بردارم
من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعري كه سهم چشمهايت شد!
حرفِ دلت با ماه مي گفتي؛ ـ ماهي كه هر شب داده آزارم ـ
اينگونه با من دشمني تا كي؛ ـ ديگر به خواب من نمي آيي ـ
در كوچه باغ خواب روياها آيا نخواهي كرد تكرارم
اين چندمين بار است بي خوابي سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه كاملتر، من نيز تا خورشيد بيدارم
زيبا شبي بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خويش دريابي؛
من شاعري آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم
يك روز باران خوب يادم هست؛آهسته گفتي دوستم داري
با واژه هاي ساده اما سخت،گفتم كه من هم دوستت دارم
حالا هزاران سال بعد از تو ياد سكوت خويش مي افتم
يك شوق ديرين مي دود در من، ميخواهد از من خواب انگارم
فردا مرا از ياد خواهي برد، فردا؛ - همين فردا كه ميآيد -
زان پس درونِ خود به آساني روزي تو خواهي كرد انكارم.
شعری از"وحید طلعت"

و
دل تمنايي مي خواهد
تمنايي به گستره ي دشت ها و افق ها
تمناي درك شدن ها
تمناي پذيرش ها
و
فهم ها
و تمناي يكي شدن ها
و
چه قدر تنهاست اين دل
تنها و بي كس
نه بود حادثه اي،
از تصادم لحظه هاي درك شدگي
نه وجود گوش شنوايي،
در انحناي واشده ي زمان
زمان درد و دل هاي نهان
و
چه قدر دردناك است
فهم پذيرش سكوت
سكوت متجلي كننده ي حقايق
حقايق يكي نشدن ها
حقايق هجرها و گدازها
و
چه قدر تنهاست رها شدن ها
تنها گذاشته شدن ها
و
پس زده شدن ها
و
چه قدر تنهاتر
مواجه با دورويي ها
اي دل خاموش گير!
و در خويش بگداز!
كه ترا جايي در اين ميانه نيست
دست از تقلاي يافت حقايق بركش!
كه حقايق همه لكه دار شده اند
ترا در سرزمين رياهاي واضح
و حقايق كاذب جايي نيست!
شعری از"گیتا صرافی"
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
شعری از"زنده یاد حسین پناهی"
دل ساده
برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است
شعری از"زنده یاد حسین پناهی"

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
شعری از"وحید طلعت"

ننه خورشيد يه پسر داشت ‚ كاكلش رنگ طلا بود
چشماش از پولك آبي ‚ حنجره ش پر از صدا بود
ننه شب يه دخترك داشت پوستش از حرير مهتاب
تو چشاش صد تا ستاره گيسش از ابريشم ناب
دنبال دختر شب بود ‚ پسر عاشق خورشيد
اما تو گردش تقويم ‚ اون رو يك لحظه نمي ديد
گاهي مي زد زير آواز وقتي که تنها مي موندش
رو به تاريكي جاده با چشاي باز مي خوندش
"هر جاي قصه كه باشي ‚ دلم از تو دور نميشه
تنها جاي امن ديدار وعده گاه گرگ و ميشه"
دختر شب قصه هاش رو تو دل خودش مي خونه
تا سپيده گوش به زنگ صداي پسر مي مونه
ننه شب مي گه صداي دخترش يه کمی زشته
هميشه قصه ي نور رو دستاي سايه نوشته
اما عمر قفل و زنجير ‚ از قديما بي دوومه
وقتي دخترك بخونه ‚ كار تاريكي تمومه
صداش رو به گوش خورشيد مي رسونه ! مي رسونه
مي خونه : "مرد طلايي ! دلم از تو دور نميشه
همه ي عمر من و تو بعد از اين تو گرگ و ميشه"
شعری از"یغما گلروئی"

زود زودي ! دير ديرم
من يه آواز اسيرم
تو مثه ماه هلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
زير ضربه هاي رگبار
تشنه ام ! تشنه ي ديدار
من رو به خاطره نسپار
نگو روياي محالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
خیسم از حضور بارون
من رو از سرما نترسون
توي چله ي زمستون
لحظه ي تحويل سالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
بي تو گريون با تو شادم
اي علاقه ي دمادم
سيب جادويي آدم
مجرمي اما زلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
وقتي بودي زنده بودم
دل از اينجا كنده بودم
مثل يه پرنده بودم
حالا تو شكسته بالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !
مثه رقص برگ زردي
به شهاب شب نوردي
خواب ديدم كه برمي گردي
توي كنج خوش خيالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !
شعری از"یغما گلروئی"
آرزوهایت را به دست باد مسپار , سوار بر قاصدک بغض و حسرت مکن .زیر گوشش "به امانت دادم " را زمزمه کن.
خوب گوش کن صدای سوته ی باد صدای ضجه ی آرزوهای توست
که در هنگامه ی جوانه زیر آوار تگرگ زمانه شاخه هایش شکست . تو نیز اینچنین رهاشان مکن .
