تبليغاتX
بهونه قشنگ من برای زندگی

به تو دلبسته شدم
از همان روز که قاموس زمان
چله از قلب فرو مرده من باز گشود
به تو عادت کردم
چون دم و باز دمم
که همه عمر مکرر شده است
و نمیدانم من
ونمیدانیم ما
که چه تعداد نفس
در همه عمر دراز
رفته در کام فرو
گاه حتی ز تو آزرده شدم
تو گل وحشی دشت
من یکی مست تماشای رخت
وه که پیکان نظر بازی تو
خوش فرو هشت
در این قلب ستمدیده من
و من واله تو
به عبث در هوس چیدن تو
دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو
تا تو را در کشم اندر تن خود
آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم
ساقه ناب گل وحشی دشت
خار خود می خلد اندر تن من
آری ای آبی نیلوفریم
من همان شب پره ام
که شبی راز غم عشق تو را
با یکی شمع نهادم به میان
شمع نالید ز شب تا دل صبح
و شرر بر تن زارم بفکند
و کنون باز منم شب پره سوخته پر
و سحر نزدیک است
لیک اینبار دگر می دانم
و تو هم می دانی
عمر یک شب پره شب تا سحر است
پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم
تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم
لیک ای چشمه زیبایی و نور
بر بلندای افق
گر گذر کرد دلت
یاد این عاشق پر سوخته کن
که تو را دید شبی
و
شبی رفت ز یاد

شعری از"حمید نازلی" 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:27 | لینک  | 

به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند
 و پرسيدم دلم او گفت : نه تنها نمي ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده اين دل را
 و گفت اين چشم ها كه تا ابد زيبا نمي ماند
به او گفتم دل دريايي ام قرباني چشمت
ولي او گفت اين دل دائما دريا نمي ماند
به او گفتم كه كم دارم تو را روياي كمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند
 به او گفتم كه هر شب بي نگاه تو شب يلداست
ولي گفت او كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند
به او گفتم قبولم كن كه رسوايت شوم او گفت
كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند
و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد
چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند 

 خدايا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند

 شعر از" مریم حیدرزاده" 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 14:44 | لینک  | 

هيچكي از رفتن من غصه نخورد
 هيچكي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم كسي گريش نگرفت
اشكشو كسي نريخت پشت سرم
راستي كه بي كسي درد بديه
منم انگار هميشه تو سفرم
وقتي رفتم كسي غصش نگرفت
وقتي رفتم كسي بدرقم نكرد
دل من مي خواس تلافي بكنه
پس چش هيچ كسي عاشقم نكرد
وقتي رفتم ، نه كه بارون نگرفت
هوا صاف و خيليم آفتابي بود
اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود
آسمون خوب مي دونم ، مهتابي بود
چشمي با رفتن من خيره نموند
به در و به آسمونو پنجره
مي دونم ، خيليا گفتن چيزي نيس
ماتم نداره ، بذار بره
 وقتي رفتم كسي اشكش نيومد
 نیومد هيچ جا صداي گريه اي
 توي اين دنياي بد ، هيچكي نداشت
از سفر رفتن من ، گلايه اي
هيچ كسي نگاش برام ابري نشد
 زلزله ، هيچ دلي رو تكون نداد
 راس راسي ، واسه كسي مهم نبود
 نه كه فك كني بود و نشون نداد
 چهره ي هيچ كسي پژمرده نبود
 گلا اما همه پژمرده بودن
 كسايي كه واسشون مهم بودم
 همه شايد يه جوري مرده بودن
 كي مي رم كجا مي رم ، ميام يا نه
 كسي لااقل اينو سوال نكرد
 انگاري مي خوام برم خريد كنم
 هيچ كسي چيزي نگفت ، حلال نكرد
دم رفتن كسي حرفي نمي زد
همه ساكت بودن و بي سر و صدا
يه نگهبان كه ما رو نگا مي كرد
 زير لب گفت ، به سلامتي كجا ؟
اشك و خندم دو تايي كنار هم
با يه لحن مهربون جواب دادن
انگاري يه عالمه كوهاي سخت
از رو شهر شونه ي من ، افتادن
 اين سوال مهربونو ، بي ريا
 پرسش ساده ي يه غريبه بود
كسي كه اسم منم نمي دونست
زير چشماش غمي بود ، داغ و كبود
شعرمو بايد يه جور عوض كنم
يا بذارمش همينجور بمونه
ته قلبم مي خوام اين حقيقتو
هر كسي دوس داره شعرو ، بخونه
دم رفتن كسي گفت سفر به خير
كه واسم غريب و ناشناخته بود
اما اون وقتي رسيد كه قلب من
 همه ي آرزوهاشو باخته بود
بهتره اهالي رويامونو
بدون توقعي ، جواب كنيم
نبايد حتي رو بهترين كسا
توي بدترين جاها ، حساب كنيم

 شعر از" مریم حیدرزاده"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 16:40 | لینک  | 

 

من از آن ابتداي آشنايي
 شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
 تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
 همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
 و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيده ام از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت

                                                     

                                             شعر از" مریم حیدرزاده"

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:50 | لینک  | 

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلي کم مي شه کسي روی حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست

ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه
مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن
ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد
توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن
ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره
زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه
اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:56 | لینک  | 

تنها و خسته بودم، در خود شكسته بودم
در خلوتم نشستم، زان سان گسسته بودم
احساس مي‌نمودم، ديگر كسي نيايد
در حجم كوچك دل، آنجا كه بسته بودم
هر لحظه بي‌تبسم، هر روز بي‌تكاپو
در ژرفناي پوچي، بي‌تو نشسته بودم
ناگاه آمدي تو، بي‌ترس و بي‌هياهو
بشكست قفل اين در، دربي كه بسته بودم
زان پس دلم برايت، بس عاشقانه مي‌زد
گفتم گريزم از تو، ديدم كه رسته بودم
ديگر خبر ندارم، از خود چو آمدي تو
در آن نگاه نابت، قابي شكسته بودم
دانم كه جز فراغت،‌ طرفي دگر ببندم
اما چه غم كه دم را با تو خجسته بودم
دست و قلم فدايت، چشمم به زير پايت
چشمي كه در دو چشمت مشتاق بسته بودم
كوبيدن در تو گرچه دراز دستيست
گر كوفتم بر اين در، تنها و خسته بودم

شعری از"حمید نازلی"

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:23 | لینک  | 

در فراسوی خيال
به افق مينگرم
وتو را ميبينم
دست در دست نسيم
همنوا با خورشيد
و لبت خندان است
سرخوش از باده مخمور الست
مينشينی لب نور
بر فراز انسان
پر شکوه و مغرور
و من اينجا تنها
رود چشمانم را
وقف چشمان پر از عاطفه ات می سازم
بوسه ای دست به دست
میدهم تا که بگیری از باد
همه هستی من
توشه راهت باد

شعری از"حمید نازلی"

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:54 | لینک  | 

ممنون که اومدی

ذهن آشفته ی من
ای تلاطم زده چون موج به دریای خیال
ای شرر خورده در آتشکده ی حادثه ها
تو مرا یاری کن
راه خاموش مرا
توچراغانی کن
قلب ای دربه در صدپاره
جام پر خون من آواره
از چه ای تاروسیاه
طپش ولوله انگیزت کو؟
تب و تاب طرب انگیزت کو؟
تو مرا یاری کن
راه خاموش مرا
توچراغانی کن
چشم ای منتظر مانده به راه
تو نظر بر نظر ناظر که دوخته ای
پلک بر هم بزن و بین که چه سان
آتشی را که بر افروخته ای
خود در آن سوخته ای
نظر از راه بدار
کین همان جاده ی بی رهگذر است
رهگذر در طلب دیده ی خونبار تو نیست
کام عاشق ز تمنای یکی واله تهی ست
نظر از راه بدار
تو مرا یاری کن
راه خاموش مرا
توچراغانی کن

شعری از"حمید نازلی"

                                  

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 11:45 | لینک  |