سرم را در ميان دست ميگيرم
و اشکی روی گونه ميچکد از شوق ديدارت
که فردا ميرسد از ره و تو رو ميکنی بر من
سلام گرم تو
بر صورت يخ بسته
من نقش ميبندد خيال انگيز و رويايی
و آهی از جگر بر می کشد فريادو
می پيچد به دور من
چه سنگين است تنهايی
دلم پر عشق و جان پر درد
چو طوفان پيچ در پيچ و بيابان گرد
برای لحظه های با تو بودن
گر بيايد سر
کنم تسليم و قربانی
بيا ای شعله آتش
شرر افروز و آتش زن
به جان خسته ام
ای شور شيدايی
گرت بازم به دست آرم
تو را از دست نمی دارم
که با تو زندگی
هر جا که باشد
قشنگ است
و
تماشايی...

روزی باید فریادی از آسمان را به چشمهایش گره بزنم , گوئی میرود, باز می رود و دوباره جاری می شود.
این بار این رفتن آهنگی دگر دارد, این آهنگ را میشناسم, این هارمونی متلاشی شدن پیکره تازه جان گرفته ی عروسکی غمگین از غم تنهائیهاست, میدانم می دانستم نمی خواهد بماند.
آمدنش را هم می شناسم,برای رفتن بودو برای ضجه های شبهای بیدار من, زمان طولانی ایست که از پلنگ خوش خرامم دیگر چیزی نمی نویسم .
راستی ! چرا من باید همیشه به پهنای صورتم باران ببارم, آه , آه که دیگر خدای مهربان مرا فراموش نمی کند ولی نمی دانم به کدامین بهانه گناه زندگی می خواهد مرا به بوته ی آزمایشی بکشاند که نتیجه ی آن از آغاز نمایان است.
می داند,می داند خدای من که من در تنهایی , چه آسان و چه آسان دل می بازم .
او می داند,پروردگارم می داند , که چه زود این دل بی همتای من روان می شود به راهی که بازم می خوانند.
خدایم ,گرچه خدایم از من می گذرد ومرا می بخشد ولی من با این سنگلاخ های راهی که شروع کردم چه در پس آن و چه پیش آن چه کنم ؟
رفتنی سخت , بازگشتنی سخت , بگذار بمانم در نیمه راه , بگذار بمانم در نیمه راه.
تو هم خواهی رسید و خواهی دید تن بی جان مرا که پوسیده ودر دامان سنگلاخ های راهی که تو برایم ساختی آرام گرفته است و آنگاه پی خواهی برد این راه چه راه دشواری بوده است که من و تو همچون عروسک های خیمه شب بازی در دست تقدیر , باید به آسمان و زمین برقصیم تا زمانی که همچون سیلی خوران از زمین به پهنای صورت اشک ریزیم و و زانوهای خود بر زمین تکیه زنیم .
کجائی , کجائی که ماه فرومانده و صبح در راه است , من به کدامین آهنگ زندگی بخوانم سرود غمهای تنهائیم را...
باز تنها شده ام, باز تنها شده ام , باز می گریم و آن چنان می گریم که چشمانم به التماس دلم بیایند که شاید , این دل بی همتای من قناعت پیشه کند به تنهائی .
می دانم ,می دانم که روزی فرا می رسد که دوباره خواهی آمد, می دانم که شبی فرا می رسد که دوباره بیائی و بر چشمانم خیره شوی ,آنگاه چه خورشید وار وچه سوزان خاموش خواهم کرد این خیال و این خواب وحشت انگیز تقدیر را.
خدای من ,مرا به آغوش زیبائیهایت صمیمانه بپذیر.آه و حسرت از آنچه که در دست خداست و ما بی نصیبیم.

تو را نظاره ميكنم
به ماه تاب آسمان
به كوهها به دشتها
به رودها به كوچه ها
تو نيستي كنار من
ولي نگاه و ياد تو
كه با منست و با منت
چه گفتگو كه مانده است
تو اي ترانه ساز من
گمان مکن كه رفتنت
تو را برد ز ياد من
كه جاودان جاودانه اي
تو دربر خيال من
شعری از"حمید نازلی"
آسمان آبیست , شب بی دریغ می تابد در دل شب های زندگی, و من چه
تنها به سوسوزنان باد شب ها را به صبح می رسانم.آفتاب باید بیاید, شب
نمی ماند, آفتاب باید بیاید ,که گلها زنده شوند, خورشید باید بتابد که خواب
خفتگان در هم بریزد.
وای, وای که هر زنده شدنی مرده ای دارد,ای دل من ای دل
بی همتای من باز این قصه که می دانم پایان تلخی دارد آغاز شد.
آب زلال بر گیسوان دوست می ریزم دوست دارم که بشوید این قصه را از
روح آسمان.
مهتاب

بارالها تیر کینم سوی توست
شکوه ام از رسم و از آیین توست
آفریدی آدمی را با دلش
قلب دادی و نمودی عاشقش
خلق کردی عاشق و معشوق را
یک نفر عبد و یکی معبود را
پس شررها بر دل عاشق زدی
آتشت در خرمن صادق زدی
گفته بودی عشق شرط آدمیست
با صدای عشق آدم ماندنی است
گفته بودی عاشقان افلاکی اند
بی دلان مورند و کرم خاکیند
من که خاکم را به عشق آراستی
بی منیت عشق من را خواستی
من که هردم ذکر یا رب میکنم
روز خود با یاد تو شب میکنم
از چه رو اینگونه بیمارم بگو
بسته در زنجیر دیوارم بگو
روبرویم شط شب خوابیده است
در تنم قلبی به خون غلطیده است
خسته و بگسسته از بودم کنون
بین چه سان بی تاروبی پودم کنون
ای خدا ای دستگیر بی کسان
خاک ارضت گشته مرز نا کسان
جوی خون در رودها جاری شده است
شهرها غرق عزاداری شده است
روی بام شب دگر مهتاب نیست
هیچ چشمی بی ملامت خواب نیست
لیلی و شیرین و عذرا مرده اند
وامق و فرهاد و مجنون خفته اند
دیشب از حافظ تفعل می زدم
نقش باطل بر دل خود میزدم
گفت خافظ رند عالم سوز را
می بخور دم بر نیاور سوز را
گوییا حافظ خمار آلوده بود
بی شراب و می غبار آلوده بود
بر در امید رفتم ناگهان
تا بگویم شرح دردم در نهان
گفتم ای امید تو حرفی بزن
از نوید قاصدک طرفی بزن
گفت قاصدها ز بامم رفته اند
شاپرکها بار خود بربسته اند
بر در امید نومیدی مجو
بر گل کاغذ مبند امید بو
خسته و پربسته چون مرغ قفس
بر سر سنگی نشستم بی نفس
شهر خاموش و بیابان خواب بود
تک گل عالم گل مرداب بود
آری ای پروردگار دستگیر
بندگانت در غم نانند اسیر
گر قلم امشب به یادت بر زدم
دل طلب میکرد سویت پر زنم
دست بر دامان پر مهرت نهم
شرح حال خلق پر محنت دهم
نور مهرت رهنمای راه کن
گر که لغزش دیده ای آگاه کن
دست خود بر درگهت افراشتم
جای غم نی چون تو در بر داشتم
ای تو غفار الذنوب مهربان
ای تو ستار العیوب دیگران
جام عشقم را زخود سیراب کن
مر جدایم تو از این مرداب کن
بال و پرده, تا بسویت پر زنم
یاریم ده, تا درت را بر زنم
بارالها روی عشقم سوی توست
گر گنهکارم امیدم روی توست
شعر از:حمید نازلی

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه ی یک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟
دل گفت شيدا گشته ام از چشم مست ماه او
گفتم که بربند اين سخن! راهی جداست راه او
دل گفت دالان ميزنم گر کوه باشد پيش رو
گفتم که کوه آری ولی فولاد تفتان است او
دل گفت من آهنگرم؛ در کوره ام آبش کنم
گفتم که زنجيرت کنم گر قصد سازی سوی او
دل گفت او؛ زانت کنم گر چشم را وامم دهی
گفتم که چشمم زودتر بنشست در چشمان او
دل گفت دستانت بده تا بر کشم بر گونه اش
گفتم که دستم نيز هم گمگشته در اشعار او
دل گفت پاهايت بده تا گام بردارم تو را
گفتم که زان دو پيشتر پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده تا نغمه اش را بشنوی
گفتم که نيست اندرش جز نغمه ای از نای او
دل گفت لعلی داردش ؛لب را بده کامت دهم
گفتم که لبهايم شده ؛ وقف ثنای نام او
دل گفت ای سودا زده؛ پر میکشم از سینه ات
گفتم خدا را پس مرو؛ منشین بروی بام او
خندید دل گفتا به من؛ کای مفلس بی قلب و تن
خود زودتر رفتی ز من؛ من هم روم دنبال او
گفتم که آری می روی؛ چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان که نیستت جز داغی از هجران او
شعری از: حمید نازلی
اي سفر كردهي من
تو سفر كردي و رفتي و شكستي دل من
خوش نشستي تو در آن غربت
و مَنِ خستهي تو
اندرين خانه چه غربت زده شد
به تو عادت زده بود
بيتو ماتم زده شد
جاي خالي تو اينجا پرشد از گريه و غم
و مَنِ خستهي تو
به تمناي يكي بوي خوشت
يا يكي يافتن خاطرهات
با گل تنهايي
كه همي روئيده است
و گل خاطرهات
كه به روح و تن من پيچيده است
در يكي گلكدهي اين مَنِ تو
جاي خوش كرده و هم منتظريم
ما به اميد يقين آورديم
و به بيحاصلي عمر دراز
و بر اين نكته بسي آگاهيم:
فاصله تا من و تو
فاصله تا تن و تو
فاصله تا من و ما
يك نفس گردش چرخ
يك نظر لطف خدا
و كمي همّت ماست
آري اين نازترين
اي پرآوازترين
قصّهي هجرت تو
شبح ديو جدايي است كه در هر شب ما
رنگ كابوس شده است
ليك اينبار منم
مغ آتشكدهبان
و نخواهم بگذاشت
آتش تشكدهي عشق و اميد
يك نفس در شب و روز
رنگ خاموش بگيرد به رُخش
كاش آن باد صبا
كه در اقصايي دور
خبر از يار به دلدار رساند
لحظهاي چند ز من بگذردش
و پيامي برساند به توام
كه تو اي دختر عشق:
من همان ققنوسم
كه تنم جنگلي عشق تو شد
ز تن جنگليم
آتشي خواهم ساخت
و فرو خواهم سوخت
هرچه جان در طلبت داشتهام
تا در اين آتش عشق
كودك عشق تو را دريابم
كاش ميدانستم
با كدامين واژه
با كدامين غزل و شعر
و يا
با كدامين زاري
با تو خواهم بودن
وكنون باز منم
عاشق مِي زده است
كه به هر جام كه در كام فرو دردادم
و به هر درد كه در پيچيدم
و به هر راز كه در دل دارم
من نينديشيدم
به تو انديشيدم
به تو عادت زدهام
بيتو ماتم زدهام.
شعری از"حمید نازلی"

نميدانم كدامين كس
كدامين همچو من مفتون
رقم خواهد زدن
اين سرنوشت گنگ ومبهم را
نميدانم كدامين دست
كدامين دست سوداگر
نوازش ميتواند كرد
غمين اين گونههاي سرخ و رسوا را
نميدانم كدامين چشم
كدامين چشمهي خورشيد
نظاره ميتواند كرد
سرشك رود چشمان به راهم را
نميدانم كدامين لب
كدامين لعل جادوفام
تواند كرد كشف بوسهاي تبدار
بر اين لبهاي خشك و شور و شيدا را
نميدانم كدامين قلب
كدامين قالب مغلوب
تواند يك نظر حتي كه بگزيند
يكي دالان ز دالانهاي قلبم را
نميدانم كدامين شعر
كدامين حرف يا واژه
تواند حرف خاموشي من باشد
كه شايد برملا سازد
هراس من ز گفتن را
كه شايد شعر من فرياد من باشد
و من با وحشت و ترديد
فقط در شعر فريادم
و يا فرياد در شعرم
ميان پردهاي موهوم و وهمآلود
شجاعانه دمي فرياد بردارم
كه جانا دوستت دارم
هميشه دوستت دارم
شعری از"حمید نازلی"

