تبليغاتX
بهونه قشنگ من برای زندگی

تو ای هميشه خوب من هميشه جاودان تويی
به تن درم جامه تن جامه جانانه تويی
روی به هر طرف نهم روی مهت عيان شود
نور تويی صفا تويی کعبه تويی حرا تويی
دو دست خود فرا برم تا که بگویمت تو را
شاعر دلداده منم شور تویی حال تویی
نگر به روی عاشقم که خنده ای چو میکنم
شکر شکر باره توست خنده پاینده تویی
گریه کند اگر دلم زار ز راز ناز توست
زار منم راز تویی سوز منم ساز تویی

                                   شعری از"حمید نازلی"

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:52 | لینک  | 

ممنون که اومدی...

عاقبت روزی فرا خواهد رسيد
که سر انگشت فلک
طالع سعد به کار من وتو می سازد
عاقبت روزی فرا خواهد رسيد
که من عاشق تو
به تمنای نگاهت دل خود می بازد
عاقبت یک روز میدانم که من
زیر سقف آسمان بیکران
می گذارم سر بروی شانه ات
عاقبت یک روز میدانم که من
یک بغل نیلوفر آبی عشق
می فشانم بر قد دردانه ات
ای تو ای نابترین
ای تو نایاب ترین
عاشقی هست که در حسرت تو می سو زد
و به عشقت شب خود را به سحر می دوزد
ای تو ای دختر عشق
خبری هست که با باد صبا می گویم
و نشان رخ دلجوی تو را
در دل حادثه ها می جویم
ای تو ای پاکترین
ای غزلناکترین
در گذرگاه فصول
قلب خود را چو چراغی
به سر نارونی خواهم کاشت
تا نسیمی ز شمیم خوش تو
خبری تازه بیارد به برم
من تو را خواهم داشت
ای تو جذابترین
پر تب و تاب ترین
باغبانم من اگر
قدمت بر سر گلزار دلم بگذاری

شعری از"حمید نازلی"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:48 | لینک  | 

ممنون که اومدی...

جامه ای بافته ام

                     تارو پودش همه عشق

خواستم تا به تواش هدیه کنم...

                    لیک دیدم که درآن گوشه ی باغ

لاله ای پنهانی با نسیمی می گفت:

                   

     "جامه ی عشق برازنده ی هر قامت نیست."     

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:59 | لینک  | 

مرسی که اومدی...

در شبی تار و سیاه
در پس سفره قیرینه شب
که نه مهتاب و نه ماه
روح آشفته من
چون یکی تکه سنگی ته چاه
خسته و در به در و گنگ و هراسان شده بود
گوییا نور امید
در دل خسته من
کورسویی رو به خاموشی بود
یا که در بهت و خیال
یا که در رویا بود
چشم من چشمت را
در پس آینه دید
دل پژمرده من باز شکفت
چرخ گردون به مرادم گردید
آسمان پرده شب را
به کناری زد و با مهر به رویم خندید
چشم تو چشمه جاوید صفا
لب تو آز انگیز
دست گرمت
سایه عطر طرب خیز وفا
و چه مستم امروز
با تو هستم من اگر
سبز و نیلوفریم
مطرب باده پرستم من اگر
نگهم بر دستت
جرعه ای زان همه خوبی تو به مینایم ریز
ای غزلواره ز شوقت لبریز
مطلع هر غزلم نام تو باد
دل من هدیه ای ناچیز به در گاه تو باد
شادیت بی پایان
عشق تو جاویدان
شاعری شاعرکی هست در این گوشه شهر
که تو را یافته است
و دلش را به قمار دل تو باخته است
گرچه چون شمع بسی سوخته است
باز بر خواسته است
با غم هجر تو هم ساخته است
شعر او سبز زگلخانه توست
مست و لا یعقل پیمانه توست
همسفر باش که او
جان فدای قد دردانه توست

شعر از: حمید نازلی

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 15:34 | لینک  |