تبليغاتX
بهونه قشنگ من برای زندگی

ممنون که اومدی...

یه عالمه گلایه . یه بغض نیمه کاره            

دیگه دلم نمی خواد . صدات کنم ستاره           

قد یه کوه شکایت . یه قهر بی نهایت                                                    

 دیگه دوست ندارم . تمومه این حکایت           

تو ای حضور مسموم . تو شعر نو شکفته           

صدات دیگه غریبه . تو قصه ی نگفته         

          

تو ای هجوم گریه . تو قلب عاشق من           

نگات همیشگی نیس . از تو فراریه تن           

تو معنی عذابی . برای عشق پاکم        

           

دوست داشتنت دروغه . انگار توی سرابم          

معرفتت همین بود . تو بازیه زمونه          

دیگه دروغ نگو که . شناختمت دیوونه          

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:37 | لینک  | 

ممنون که اومدی

● گرچه نزديكي ولي دوري ز من
گرچه روحي تو ولي دوري ز تن
  گرچه مي‌خواهي تو را بر تن كنم
جامه‌اي ليكن نه همچون پيرهن
گرچه تو مست و خرابم كرده‌اي
خود بيا بر پيكرم حد را بزن
   گرچه جان دادم ز هجرت همچو شمع     
 باز شور عشق تو دادي بدن      
گرچه ويران كرده‌اي قلب مرا     
ليك پرنور است اين بيت‌الحزن     
گرچه مي‌خواهم كه فريادت كنم 
مُهرِ خاموشي است بر لب‌هاي من
  

شعری از "حمید نازلی"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:1 | لینک  | 

ممنون که اومدی ...

گفت :"آنجا چشمه خورشیدهاست

آسمانها روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست" 

باز من گفتم که:" بالاتر کجاست؟" 

گفت:"بالاتر جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی انتهاست" 

باز من گفتم که :"بالاتر کجاست؟" 

گفت:"بالاتر از آنجا راه نیست

زانکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست" 

باز من گفتم که :"بالاتر کجاست؟" 

لحظه ای در دیدگانم خیره شدگفت:"این اندیشه ها بس نارساست."

گفتمش:از چشم شاعر کن نگاه

تا مپنداری که گفتاری خطاست

"دورتر از چشمه ی خورشیدها

برتر از این عالم بی انتها

باز هم بالاتر از عرش خدا

عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست."

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 11:56 | لینک  | 

ممنون که اومدی...

● وقتی شب پر از صدای گريه وهراس مرگه
باد پاييزی تو فکر چيدن يدونه برگه
وقتی تو چله سرما تک درختی تک و تنهاست
به کدوم اميد واهی بگه خورشيد پشت ابراست؟
وقتی عاشقی سيا مست؛ با دو تا چشمای گريون
کنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون
فقط اونه که می دونه شب سياه و راه درازه
اونی که دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه
من همون يه دونه برگم که رسيده وقت مرگم
کی ميدونه شایدم تو بگیری دستای سردم
شایدم درخت پیرم؛ که تو چنگ باد اسیرم
کاشکی تو باشی بهارم ببینم که جون میگیرم
ببینم عاشقی شادم که به کام دل رسیده
با دو تا چشمای نازت به خود خدا رسیده
من میخوام که سبز باشم تا دوباره پا بگیرم
سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگیرم
اگه تو باشی کنارم دیگه غصه ای ندارم
شعرامو واست میخونم سر رو شونه هات میزارم
من میدونم با تو بودن واسه من فقط یه رویاست
ولی رویای قشنگت واسه من تموم دنیاست
تو همون عزیز نازم تو همه راز و نیازم
پا گذاشتی توی قلبم خونتو اینجا میسازم

شعری از"حمید نازلی"

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 15:37 | لینک  | 

بهونه قشنگ من برای زندگی 
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 15:12 | لینک  |